یا رب این بوی که امروز به ما می آید ز سراپرده اسرار خدا می آید
بوستان را کرمش خلعت نو می پوشد خستگان را ز دواخانه دوا می آید
در نمازند درختان و به تسبیح طیور در رکوعست بنفشه که دوتا می آید
هر چه آمد سوی هستی ره هستی گم کرد که ز مستی نشناسد که کجا می آید
از یکی روح در این راه چو رو واپس کرد اصل خود دید ز ارواح جدا می آید
رنگ او یافت از آن روی چنین خوش رنگست بوی او یافت کز او بوی وفا می آید
مست او گشت از آن رو همگان مست ویند خوش لقا گشت کز آن ماه لقا می آید
نی بگویم ز ملولی کسی غم نخورم که شکر رشک برد ز آنچ مرا می آید
زان دلیرست که با شیر ژیان رو کردست زان کریمست که از گنج عطا می آید
آنک سرمست نباشد برمد از مردم تا نگویند کز او بوی صبا می آید
بس کن ای دوست که سنبوسه چو بسیار خوری که ز سنبوسه تو را بوی گیا می آید
806
یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید یا نسیمیست کز آن سوی جهان می آید
یا رب این آب حیات از چه وطن می جوشد یا رب این نور صفات از چه مکان می آید
عجب این غلغله از جوق ملک می خیزد عجب این قهقهه از حور جنان می آید
چه سماعست که جان رقص کنان می گردد چه صفیرست که دل بال زنان می آید
چه عروسیست چه کابین که فلک چون تتقیست ماه با این طبق زر به نشان می آید
چه شکارست که این تیر قضا پرانست ور چنین نیست چرا بانگ کمان می آید
مژده مژده همه عشاق بکوبید دو دست کانک از دست بشد دست زنان می آید
از حصار فلکی بانگ امان می خیزد وز سوی بحر چنین موج گمان می آید
چشم اقبال به اقبال شما مخمورست این دلیلست که از عین عیان می آید
برهیدیت از این عالم قحطی که در او از برای دو سه نان زخم سنان می آید
خوشتر از جان چه بود جان برود باک مدار غم رفتن چه خوری چون به از آن می آید
هر کسی در عجبی و عجب من اینست کو نگنجد به میان چون به میان می آید
بس کنم گر چه که رمزست بیانش نکنم خود بیان را چه کنیم جان بیان می آید
807
لحظه ای قصه کنان قصه تبریز کنید لحظه ای قصه آن غمزه خون ریز کنید
در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم زان شکرهای خدایانه شکرریز کنید
هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع زلف او گر بفشانید عبربیز کنید
بس زبان کز صفت آن لب او کند شود چون سنان نظر از دولت او تیز کنید
ای بسا شب که ز نور مه او روز شود گر چه مه در طلبش شیوه شبخیز کنید
وقت شمشیر بود واسطه ها برگیرید صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید
شمس تبریز که خورشید یکی ذره اوست ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید
808
عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند همه از نرگس مخمور تو خمار شدند
دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست پر گشادند و همه جعفر طیار شدند
اهل دینار کجا امت دیدار کجا گر چه دینار بشد لایق دیدار شدند
809
طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید نقش گرمابه یک یک در سجود اندرآید
نقش های فسرده بی خبروار مرده ز انعکاسات چشمش چشمشان عبهر آید
اس ام اس احساسی...
ما را در سایت اس ام اس احساسی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: matin
بازدید: 177
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 1:04